سيد محمد باقر برقعى

67

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رموز شعر آشنا شدم . آن سال‌ها كه از بهترين دوران عمر من است ، يادش به خير باد . هميشه آرزو داشتم كه بتوانم خدمتگزارى براى وطنم باشم و دلم مىخواست كه افسر شهربانى شوم . خدا را شكر كه به آرزويم رسيدم . به هر نوع شعر عشق مىورزم ، كهنه و نو برايم فرقى ندارد ، تنها از بىبندوبارى فراوان گريزانم . » منتظرى كه در شعر « آرمان » تخلص مىكند ، از اعضاى انجمن ادبى ايران ، كه به رياست استاد ناصح تشكيل مىشد ، شركت مىجست و گاهى آثارش در نشريهء انجمن ادبى صائب به چاپ مىرسيد . افسرده يك‌لحظه عمر ، بىغم دنيا نمىشود * آسودگى نصيب دل ما نمىشود بيهوده مىبرى به تماشاى گلشنم * افسرده‌ام چنان‌كه دلم وانمىشود تنها نه من اسير تمنّاى او شدم * كو ؟ آنكه پايبند تمنّا نمىشود دور از تو زنده ماندم و اين‌گونه سخت جان * هرگز كسى نبوده و پيدا نمىشود درياب فيض صحبت ياران اهل دل * كامروز شد ميسّر و فردا نمىشود نادان مباش گرچه از اين روزگار تلخ * دنيا به كام مردم دانا نمىشود بگذار تا كه باز تماشا كنم تو را * سير از بهار ، چشم تماشا نمىشود بر گريه‌ام مخند كه بىاشك چشم ابر * گوهر نصيب دامن دريا نمىشود از ناله لب ، چگونه توان بست « آرمان » * مرغ شكسته‌بال شكيبا نمىشود شكسته‌دل بلاكشيدهء دورانم و شكسته دلم * مباش در پى آزار من ، كه خسته دلم كسى نبود كه با جانم آشنا گردد * ز دست اين همه بيگانگى شكسته دلم از آن زمان كه ز هم رشتهء اميد گسست * جهان به حلقهء زنجير يأس بسته دلم به ياد خاطره‌هاى گذشتهء شيرين * چه اشك‌ها كه نريزد به خون نشسته دلم ز گوشمالى سختى كه روزگارم داد * چو چنگ ناله برآرد ز هم گسسته دلم